تبلیغات
هدیه آفتاب - طنز
هدیه آفتاب
دوشنبه 10 اسفند 1388

طنز

دوشنبه 10 اسفند 1388

نوع مطلب :
نویسنده :Yas

سید ابراهیم نبوی

شعر بسیار نو!

(ترکی کرمانی-انگلیسی-آلمانی و ...)

«بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند...»

اخوان ثالث...

بسان کارمندانی که در نشریه ها گویند

گرفته گونی پر از برنج سوبسید آمیز را بر دوش،

فشرده کیسه نایلکس سیب و پرتقال و گوجه را در دست،

نهاده یک هزار و ششصد و پنجاه و دو قبض بدهکاری و آب و برق را در جیب،

در این برق کوچه راه خود را از میان چاله ها و چوله ها ، خوشبخت می پویند.

ما هم راه خود را می کنیم آغاز.

 

سه "ره" پیداست

و هر ره رو به سوی خانه ای دارد

نخستین : خانه میرزا بیوک آقای زنجانی است،

که شب گرد است و کار او نگهبانی است.

دو دیگر: خانه"ماشو"ی کرمانی است،

که او هم کارمند لاغر لندوک لاجانی است

سه دیگر: خانه کامبیز آلمانی است!

که خوش تیپ است و مامانی است!

 

به "لیلا"-همسرم- گفتم:

"من وتو

و... حسین و اکبر و فاطی و اسماعیل و ابراهیم و معصومه و... گلباجی و نرگس

و...حمید و مه جبین و و اشرف السادات...

در این پنجاه و چندین متر خانه

 جایمان تنگ است!

و این تعداد نامحدود فرزندی کهما داریم،

با جاییکه محدود است ، یک کم ناهماهنگ است."

"بیا ره توشه برداریم،

قدم در خانه همسایه بگذاریم،

"ببینیم آسمان " هر کجا " همین رنگ است؟"

تو دانی این سفر هرگز به سوی کوی "گیشا" نیست.

 

و یا هرگز به سوی جردن و شمران و قلهک خانه ما نیست.

کمی پایین تر از آنجا

حدود شوش و گمرک

خانه میرزا بیوک آقای زنجانی ست.

 

تق تق تق... تق تق تق...

-"کسی آن جاست؟

هلا! من با شمایم، های!... می پرسم کسی آنجاست؟"

و می بینم صدایی نیست، جز فریاد رعدآسای یک انسان

که با فرزند خود میگوید:"آی بایرام، باخ اوردا را که گاپ کیم دی که می کوبد؟"

و بایرام نیز می گوید:"گوناخ باید که بوردا آمده باشد!"

و می گوید:"اگر گلمیش گوناخ با او بگو هشکیم میان بیز اویمیز نیست.

وگر مرد طلبکاری زتو پرسید این جا منزل میرزا بیوک آقای زنجانی ست."

بگو: یخ، نیست!"

 

و بایرام برخلاف گفته آقابیوک ما را می برد با خود

و خواهد خورد بعد از رفتن ما یک کتک لابد

در آن خانه اتاقی هست با شصتاد و شش فرزن

یکی جیران، یکیاصغر و ... دیگر ماه سلطان و یکی دیگر !

دو دیگر باجیو اکبر

و چندین طفل کوتاه و بلند مثل همدیگر

 

به من می گوید این بایرام:

"میان بنده و باجی و بابا جان

سر کفش و کلاه و چادر و تنبان

کمی جنگ است!

چرا ، چون خشتک شلوار بابا

از برایماندکی تنگ است."

 

از آن جا می روم بیرون ، به سوی خانه همسایه دیگر

کهاو "ماشو"یکرمانی ست.

 

تقتقتق ... تق تق تق ...

-"کسی آن جاست؟

هلا! متن باشمایم،های!...می پرسمکسی آنجاست؟"

صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار برق

- و تاریک است غرب و شرق

و می گوید زنی با شوهرش:

"ماشو، بیا انگار بابایت زکرمون اومده ور خاطر دیدار

و خیز از خواب جونمرگ! بشو بیدار"

و ماشو بازنش آرام می گوید:

"نمی تونم بیایم پشت در الا نه،"تزگو" زدهور گردنم امشب"

و میگوید: مثال "سی سه لالنگی" که در افسانه ها گویند،

دو پای بنده لرزان است.

ولی اکبری، زنش،در می گشاید سوی ما

-(یعنی "من و لیلا")

و میگوید:"بفرمایین، مشرف می نمایی منزل ما را

بفرماین دوباره از همی کارا!"

اتاقی هست در آن خانه با ده-جهارده فرزند

یکی مندل ،یکی کوکبو... دیگر اکبرو ، آندیگری اصغر

و ده تن کودک دیگر

هلا!ماشو!

تو ای لندوک لا جان فرو مانده میان گل

از این انبوه فرزندان

چه می گردد تورا حاصل؟

و ما شو با تنی رنجور می گوید:

که این کوکب نکوده بر من و ور مادرش نیقو

و بسته اکبر و ور همه مان فیقو

و می دانم

در و دیوار خانه پر مدو کشته است.

و اینک من نمی دانم چه باید کرد؟

خدایا:

ور کدامین میخ یا گیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟

در این جا پای من لنگ است،

و دستم از برای "لوله بندی" یک کمی تنگ است!

سرم از دست خرج  بچه ها منگ است.

 

بیا لیلا،

بیا ره توشه برداریم!

قدم در خانه همسایه بگذاریم،

ببینیم آسمان خانه کامبیز هم آیا همین رنگ است؟

 

تق تق تق... تق تق تق...

"کسی آن جاست؟

هلا! من با شمایم، های!... می پرسم کسی آن جاست؟"

و من می بینم صدایی هست،

نور آشنایی هست.

-هلو مستر، یاوول، لطفا بفرما، کام هیر بالا

کجا بودی تو تا حالا؟

و "کوم سومیر"

(نگاهی کرد و لبخندی،... بند می روم سویش

فشار گرم دست دوست مانندی.)

در آن خانه فقط او بود و قدسی بود و طفل کوچکش نینا

-"زی ایست مای شاتس:قدسی!"

لیک ما او را چنین نامیم:

گهی "قدقد"، گهی "سی سی"!

و چار-پنج تا اتاقی خانه خالی بود،

و قالی های خانه گل باقالی بود.

(فریزر بود و یخچال و گرام و تخت و مبل و کاست و دیسک و هزاران چیز دیگر بود.)

 

ببین لیلا، اگر ما نیز فرزندان کم بود،

کجا در زندگی غم بود؟"

و لیلا گفت قدسی را:

"هلا قدسی! تو ای بانوی پودر آلود عطر آگین

چه کردی تو؟ چگونه زاد و رودت کنترل کردی؟

به من بنمای این راز غبار آلود خود را

تا  برم سودی."

و قدسی گفت ماها را:

"که این نینا که می بینید فرزند کسی همچون شما بوده است!

و اسم اولش "فرخ لقا" بوده است.

خدا آن مردمانی را

که چشم همه شان شور است.

وگرنه بنده و کامبیز

اجاق هر دومان کور است.

اگر یک کور سویی در اجاق بود.

هفشده طفل الان در اتاقم بود.




Can exercise increase your height?
شنبه 18 شهریور 1396 01:16 ب.ظ
Wonderful beat ! I would like to apprentice while
you amend your website, how can i subscribe for a blog website?
The account helped me a acceptable deal. I had been a little bit acquainted of this your
broadcast provided bright clear concept
chaturbatefreetokenshack.com
دوشنبه 13 شهریور 1396 07:09 ق.ظ
Informative article, exactly what I needed.
home std test kit
یکشنبه 4 تیر 1396 09:10 ب.ظ
قلب از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین ابتدا آیا نه نشستن درست با
من پس از برخی از زمان. جایی در سراسر جملات شما در واقع موفق به من
مؤمن اما فقط برای بسیار در
حالی که کوتاه. من این مشکل خود را با جهش در مفروضات و شما ممکن است را سادگی به کمک
پر کسانی که شکاف. اگر شما در واقع که می توانید انجام من
می قطعا تا پایان تحت تاثیر قرار داد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر